بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 20 شهریور 1390
عنوان : ما انسان ها وسیله ایم
وقت هایی بود كه خودش كارگر مردم بود.
بچه ی یتیمی بود كه پدرش را از دست داده بود و مادرآن بچه، با سیلی صورتش را سرخ نگه می داشت. آنها به نان شب هم محتاج بودند. ا ین مسأله خیلی فكر رشید را مشغول كرد تا آن بچه را با خودش به سر كار برد تا به آنها كمك كند. یك روز به او گفتم: «پسرم! كسی را كه به عنوان كارگر بردی وردست خودت، مگر چه كاری بلده؟ تازه برادرت مجید بیكاره، تو یكی دیگر را می بری سر كار؟»
گفت: «بابا! مجید پدر داره، اما اون بچه یتیمه و مادرش هم با سختی داره اون ها رو بزرگ می كنه. من بنّایی می كنم، او هم یك لیوان آب به دستم می ده و چای برام درست می كنه. باید از یه طریقی بهشون كمك كنیم.» بعد می گفت: «روزیِ همه دست خداست، ما انسان ها وسیله ایم.»
پدر شهید
منبع:http://www.navideshahed.com



طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهدا، خاطرات شهدا، خاطرات دفاع مقدس،
ارسال توسط محمد مجیدی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 19 شهریور 1390
عنوان : ارتفاع سوزن
ارتفاع سوزن
از همان ایام كه با او آشنا شدم او را مقید به اقامه نماز شب دیدم. بی اغراق و تعارف بگویم «حاجی» نماز شبش حتمی بود. با این كه ناراحتی كمر داشت، هیچ گاه با این بهانه، نافله شب را ترك نكرد. بارها می شد از شدت دردی كه می كشید قنوت نماز وتر را نشته می خواند.
قبل از عملیات والفجر (10) برای شناسایی به ارتفاع «سوزن» رفته بودیم و قرار شد روی غاری كه در آن جا بود، دوری بزنیم. شناسایی تا غروب آفتاب طول كشید. مجبور شدیم شب را در غار بمانیم. هر یك از بچه ها مقداری آذوقه و كیسه خوابی به همراه آورده بود. نماز كه خواندیم از فرط خستگی خوابمان برد. از سر شب باران شروع به باریدن كرده بود و نیمه های شب با نفوذ آب به داخل غار از خواب پریدیم. آب از قسمتی شره می كرد و به داخل غار می ریخت.
«حاجی» هم از فرصت استفاده كرد و وضویی ساخت و خود را به طرف قبله چرخاند و به خاطر كمی جا چُنده زد و نماز شبش را خواند.
حاج «غلامعلی ابراهیمی» بعد از عملیات والفجر (10) راز و نیازش با خدای لا شریك له مستجاب شد و برای همیشه جاودانه ماند.
به نقل از محمود كیائی نژاد
كتاب بایاران سپیده، تدوین و نگارش: محمد خامه یار، ص11.



طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهدا، شهیدان، خاطرات شهدا، خاطرات دفاع مقدس، دفاع مقدس، خاطرشهیدان، خاطره،
ارسال توسط محمد مجیدی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 19 شهریور 1390

بیاد شهید حاج رجبعلى بكشلو:

آخرین بار وقتى همسرم به جبهه اعزام مى‏شد، چهره‏اى بشاش و نورانى و بسیار شاد و سرحال داشت. گویا از شهادت خود مطلع بود. چند بار از او سؤال كردم: «مگر كجا مى‏روى كه این قدر خوشحال هستى؟» با آن كه در طول پنج سال، مرتب به جبهه مى‏رفت و مى‏آمد و چندین بار هم مجروح شده بود؛ اما این بار با دفعات قبل فرق داشت. قبل از این كه برود، تمام مایحتاج خانه را خریدارى كرد و در منزل گذاشت كه تا آن موقع بى‏سابقه بود. مدام با خود فكر مى‏كردم خبرى هست و چیزى وجود دارد كه او آن را از ما پنهان مى‏كند. در آن موقع فرزندان ما كوچك بودند و خودش هم در همان سال یعنى سال 1365 دوبار مجروح شده بود؛ بنابراین، از او خواستم مدتى به جبهه نرود؛ اما او گفت: «نگران نباش. مى‏روم و هفته‏ى دیگر در تهران هستم».

خداحافظى كرد و رفت و همان طور كه خودش گفته بود، جسم مطهرش را هفته‏ى دیگر آوردند .

(مجله‏ى خانواده، ش 171، 1 / 7 / 78، ص 16)

راوى: همسر شهید

 

زیارت امام حسین علیه‏السلام با لباس اسیر عراقى

بیاد شهید سید محمد اینانلو

وقتى كه برادر كوچكتر سید، «محمود» شهید شد، همسنگرانش به خاطر این كه جسدش در سرزمین كفر از تركش خمپاره‏ها محفوظ بماند، اطراف جنازه‏اش را سنگ چیدند. سید «محمد» به بهانه‏ى برگرداندن پیكر برادر شهیدش، به منطقه‏ى پنجوین عزیمت كرد و در آن جا به مدت هجده روز در محاصره‏ى دشمنان قرار گرفت. در همان زمان به لطف الهى توانست با استفاده از لباس یك اسیر عراقى به زیارت مولاى خود امام حسین علیه‏السلام نایل شود.

دو ماه بعد از شهادت برادرش، سید محمد نیز با همسرش در حالى كه در انتظار تولد فرزند سه ماهه‏اش به سر مى‏برد، وداع نمود و در عملیات خیبر به درجه‏ى رفیع شهادت نایل آمد. سید محمد قبل از شهادتش به همسرش گفته بود تا سه روز دیگر بیشتر زنده نمى‏ماند و حتى زمان دقیق شهادتش را نیز گفته بود.

(مجله‏ى شاهد، ش 258، آبان 75، ص 15)

 

مشخص كردن محل دفن خویش

بیاد شهید نصرت الله كسبى

مراسم هفتم شهادت برادرم بود. به گلزار شهدا رفته بودیم كه ناگهان در یكى از قطعه‏هاى گلزار، پاى همسرم پیچ خورد و به زمین افتاد. در حالى كه از جا بلند مى‏شد، گفت: «شاید محل دفن من این جاست. به زودى مرا در این مكان به خاك مى‏سپارند».

گفتم: «تازه اول زندگى‏مان است این حرفها را نزن».

لبخندى زد و گفت: «جدى مى‏گویم». چهل روز از واقعه‏ى آن روز گذشت كه خبر پروازش را دادند و اتفاقا در همان مكانى كه پایش پیچ خورده بود، به خاك سپرده شد.

(نشریه‏ى غریبانه، گروه فرهنگى معراج، ویژه نامه‏ى یاد یاران 3، ص 7)

راوى: همسر شهید

 


طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: خاطرات دفاع مقدس، خاطرات شهدا، خاطرات زیبا،
ارسال توسط محمد مجیدی
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 19 شهریور 1390
«یا حی»
امضایی با اشک
آخر پسرم تو كه بلندی قدت، زوركی به اندازه یك تفنگ برنو می‌رسد، به خیالت جبهه رفتن بچه بازی است. ببینم اصلا زورت می‌رسد تا اگر لازم باشد، یك نارنجك جنگی را بیست، سی‌ متر پرتاب بكنی؟!" محمدحسین از حرف پدر سرش را انداخت پایین. اما هنوز ناامید نشده بود و این بار رو كرد به مادر و گفت: "مامان شما یك چیزی بگو. بچه‌های سیزده ساله توی خرمشهر، چطوری با تانك‌های دشمن جنگیدند. تازه من كه یك سال هم از آنها بزرگتر هستم". مادر با نگرانی میان نظر شوهرش و درخواست پسرش مانده بود. به ناچار حد وسط را گرفت و پس از مكثی گفت: "چه بگویم مادر جان. این جوری كه پیداست، این جنگ حالا حالاها ادامه دارد. می‌دانی تا بخواهند خرمشهر و قصر شیرین و شهرها و آبادی‌های دیگر را از دست دشمن پس بگیرند، چند سال طول می‌كشد. خب انشاالله بزرگتر كه بشوی، تو هم به آرزویت می‌رسی و به سلامتی می‌روی جبهه و با پیروزی هم برمی‌گردی."
جواب منطقی مادر هم، محمدحسین را قانع نكرده بود و دنبال بهانة دیگری بود و نگاهی به برادر و خواهرهایش انداخت و گفت: "حالا خدا رحم كرده هفت تا بچه دارید. اصلا من هم كه نباشم، زیاد معلوم نمی‌شود."
مادر استكان‌ها را برداشت و قبل از رفتن به آشپزخانه جواب داد: "مادر جان مگر ندیدی آن دفعه هم كه با همكلاسی‌هایت بدون اجازه رفته بودی، بابات چطوری آمد جبهه و پیدایت كرد و برت گرداند به خانه. از من گفتن، باز هم كه بروی، هر جوری شده می‌آید دنبالت. كاری ندارم. اما آن وقت پیش رفیقات برای خودت هم بد می‌شود." محمدحسین شب تا صبح هزار جور فكر به ذهنش آمد. اول صبح، وقتی مادر مشغول آماده كردن صبحانه بود، از فرصت استفاده كرد و در كمد را باز كرد. شناسنامة خودش را بیرون آورد و گذاشت توی كیف مدرسه‌اش. شب كنار سفرة شام به حال قهر دست به غذا نزد. مادر بشقاب شام را هل داد مقابلش و پرسید: "چی شده بازم. محمد هنوزم كه پكری؟!". پدر زیر چشمی پسر را برانداز كرد و بعد لیوانی آب نوشید و گفت: "سلام بر حسین شهید. لعنت بر یزید." محمدحسین رنگ چهره‌اش به ناگاه تغییر كرد و بی‌درنگ نامه‌ای از جیب بیرون آورد و گذاشت جلوی پدرش. پدر لب‌هایش را پاك كرد و گفت: "چیه. نمره كم آوردی محمدحسین. نامه مدرسه است؟!". محمدحسین سر پایین انداخت و با شرم گفت: "شما اگر واقعا از ته دل گفته باشی سلام بر حسین، پس بفرمایید این نامه را امضاء كنید بابا جان". پدر نگاهی به پارچ آب انداخت و نگاهی به نامه با مهر پایگاه بسیج و پس از مكثی رو به محمدحسین كه دل توی دلش نبود گفت: "پس تو هم شناسنامه‌ات را دستكاری كرده‌ای؟!". محمدحسین قلبش ریخت و سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: "با اجازة شما. به كمتر از شانزده ساله‌ها، اجازة جبهه رفتن را نمی‌دهند." پدر بعد از تأملی نگاهش را دوخت به چهرة مصمم و امیدوار محمدحسین. وقتی رضایت نامه را برداشت، قطره‌ای اشك از چشم‌هایش روی برگه افتاد. جوهر امضایش با اشك قاتی شد.




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهدا، خاطرات شهدا،
ارسال توسط محمد مجیدی
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 17 شهریور 1390

مادر گفت: «برو تو اتاقت، قراره تو و حسین اقا برای چند دقیقه همدیگر رو ببینید و با هم صحبت کنید.»

گفتم: «من خجالت می کشم.» مادرم با خنده گفت: «برو، خودت رو لوس نکن.» به اتاق رفتم، پس از چند دقیقه وارد اتاق شد.

شروع کرد به صحبت کردن و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم. من قصد ازدواج نداشتم اما چون ازدواج سنت پیغمبره و من هم شنیدم هر کس زودتر ازدواج کند زودتر هم شهید میشه، تصمیم گرفتم عروسی کنم. هر وقت لازم بدونم به جبهه می رم، شاید هم ماه ها برنگردم و ... اگه می خواهی با من ازدواج کنی، باید با جبهه و جنگ خو بگیری، دوست دارم همسرم بتونه یه تفنگ رو بلند کنه، می دونی یعنی چی؟ یعنی شیرزن باشه و بس ...»

 

بیشتر از جبهه و جنگ و شهدا برایم گفت.

با خودم گفتم: «باید خودم را برای زندگی سختی آماده کنم.»ش

انگار همه چیز دست به دست هم داده بودتا تقدیر من این گونه رقم بخورد که در آینده ای نه چندان دور پیکر غرق به خون حسین آقا را ببینم؛ پیکری که نه سر دارد تا چشم به چشمش بیندازم و بگویم این رسم دلبری نبود؛ و نه دست، تا اینکه دستگیری ام نماید.




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهدا، خاطرات شهدا،
ارسال توسط محمد مجیدی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
بر قامت دلربای مهدی...صلوات؟







پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic