بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 17 شهریور 1390
 

كنار نكش حاجی
(
خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت)

بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن .
حاجی داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می كرد.
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عبادیان كرد و پرسید : عبادی ! بچه ها شام چی داشتن؟ همینو. واقعاً ؟ جون حاجی ؟

نگاهش را دزدید و گفت : تُن رو فردا ظهر می دیم .
حاجی قاشق را برگرداند . غذا در گلویم گیر كرد .
حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم .
حاجی همین طور كه كنار می كشید گفت : به خدا منم فردا ظهر می خورم .

من زودتر از جنگ تمام می شوم

وقتی به خانه می آمد ، من دیگر حق نداشتم كار كنم .
بچه را عوض می كرد ، شیر برایش درست می كرد . سفره را می انداخت و جمع می كرد ، پابه پای من می نشست ، لباس ها را می شست ، پهن می كرد ، خشك می كرد و جمع می كرد .
آن قدر محبت به پای زندگی می ریخت كه همیشه به او می گفتم : درسته كه كم می آیی خانه ؛ ولی من تا محبت های تو را جمع كنم ، برای یك ماه دیگر وقت دارم .
نگاهم می كرد و می گفت : تو بیش تر از این ها به گردن من حق داری .
یك بار هم گفت : من زودتر از جنگ تمام می شوم وگرنه ، بعد از جنگ به تو نشان می دادم تمام این روزها را چه طور جبران می كردم.




طبقه بندی: خاطرات شهدا،  شهید همت، 
برچسب ها: شهید همت، خاطرات شهید همت، سردار بی سر، حاج ابراهیم همت،
ارسال توسط محمد مجیدی
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 17 شهریور 1390

زندگینامه سردار حاج محمد ابراهیم همت
تولد : 12 فروردین 1334 شهرضا
تحصیلات : فوق دیپلم
مسؤلیت : فرماندة لشكر 27 محمدرسول الله( ص )
شهادت : 17 اسفند 1362 جزیرة مجنون
مزار: اصفهان شهرضا

در مسیر زندگی
مجالی برای فكر كردن

محمد ابراهیم همت در دوازدهم فروردین سال 1334 در شهرضا به دنیا آمد . در همان شهر ، كودكی و نوجوانیش را با تحصیل گذراند و در سال 1352 دیپلم گرفت و در همان سال هم وارد دانشسرای عالی اصفهان شد . با مدرك فوق دیپلم به خدمت سربازی رفت ؛ اما او را سرپرست آشپزخانه كردند . فرصت خوبی برای او فراهم آمده بود تا با افكارانقلابی و دینی آشنا شود و با برخی از انقلابیون ارتباط برقرار كند. سربازیش كه تمام شد ، به شهرضا بازگشت و معلم روستا شد . گوشه و كنار ، حرفهای نیش دار او به گوش حكومت رسید و خبر اخطار ساواك در پروند ة تازه گشوده اش ، ثبت گردید .


پایش كه به شهر قم باز شد و با علما نشست و برخاست كرد ، دیگر فقط یك معلم نبود ؛ بلكه در مساجد و محافل خصوصی هم سخنرانی می كرد و همین ، ساواك را به تعقیب او كشاند . محمد ابراهیم ، از شهرضا فرار كرد ؛ فیروزآباد فارس ، یاسوج ، دوگنبدان و اهواز گریزگاه های او بود .

از مناطق محروم تا پاوه

موج انقلاب كه بالا گرفت ، تاب غربت نیاورد و به شهرضا بازگشت و سازمان دهی تظاهرات مردمی را بر عهده گرفت . در پایان یكی از راهپیمایی ها ، قطعنامة آن را قرائت كرد و شایع شد كه حكم اعدامش را صادر كرده اند و همین مسأله ، او را تا روز پیروزی انقلاب در مخفی گاه ها نگه داشت .
او پس از پیروزی انقلاب ، كمیتة انقلاب اسلامی شهرضا را تشكیل داد . در سال 1358 با كمك دوستانش سپاه شهرضا را پایه گذاری كرد . در اواخر همین سال به عنوان معلم ، در مناطق محروم كشورحضور یافت . به جهت سوابق فرهنگی به مسئولیت روابط عمومی و تبلیغات سپاه در پاوه منصوب شد و به كمك بسیجی های كُرد ، نشریه ای به نام « پیام پاوه » را راه انداخت . چندی بعد مسئولیت سپاه پاوه به او سپرده شد .

فاتح خیبر بود و مالك اشتر

 


در دی ماه 1360 ازدواج كرد و به خوزستان رفت تا در سازمان دهی و آموزش یگان های رزمی سپاه در جنوب ، همکاری كند . در آنجا در كنار حاج احمد متوسلیان و حاج محمود شهبازی تیپ 27 محمدرسول الله را پایه گذاری كرد . او در عملیات بیت المقدس در آزاد سازی خرمشهر ، سهم بسزایی را ایفا نمود .حاج احمد كه به لبنان رفت كمی بعد ، تیپ به لشگر 27 محمدرسول الله ارتقاء یافت و عملیات های رمضان ، محرم ، والفجر مقدماتی و والفجر یك تا شش را فرماندهی كرد . لشكر 27 ، در عملیات خیبر ، جزایر مجنون و طلائیه را تصرف كرد و مقاومت مثال زدنی را در تهاجم بی امان دشمن بر تاریخ دفاع مقدس رقم زد . روز 24 اسفند سال 62 در حالیکه به همراه معاون خود اكبر زجاجی با موتورسیكلت برای بررسی جبهة نبرد به خطوط مقدم جزایر مجنون می رفت ، خمپاره ای نگاه منتظرش را در آسمان شهادت سامان بخشید .

 




طبقه بندی: زندگی نامه شهدا،  شهید همت، 
برچسب ها: شهید همت، زندگینامه شهید همت، زندگی نامه شهید همت، شهدا،
ارسال توسط محمد مجیدی
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 17 شهریور 1390
 

حضور حاجی
(
خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت)

بعد از شهادت حاجی هم حضور او را به روشنی در زندگی حس می كنم .
یادم می آید یك بار یكی از فرزندان حاجی ، پس از گذشت روز سختی در اوج تب می سوخت . نیمه شب بود .
همه توصیه می كردندكه بچه را به دكتر برسانیم ؛ اما من به دلایلی موافق این كار نبودم . نزدیك نماز صبح گریه ام گرفت و خطاب به حاجی گفتم :
بی معرفت ! دو دقیقه بیا این بچه را نگه دار؟


نزدیك صبح برای لحظه ای ، نمی گویم خوابم برد ، یقین دارم كه خوابم نبرد ، حاجی برای لحظه ای آمد و بچه را از دست من گرفت و دو سه بار دست برسر و روی او كشید
.
وقتی من به خود آمدم ، دیدم تب بچه قطع شده است
.
به خودم گفتم : شاید این حالت ، نشانه های قبل از مرگ بچه باشد
.
آفتاب كه زد ، با حالت بی قراری و اشك و آه ، بچه را به دكتر رساندم . دكتر گفت : این بچه كه ناراحتی ندارد
.




طبقه بندی: شهید همت،  خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهید همت، خاطره شهید همت،
ارسال توسط محمد مجیدی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
بر قامت دلربای مهدی...صلوات؟







پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic