تبلیغات
خشاب - فریاد یا زهرایش چشم ها را بارانی کرد

بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 19 شهریور 1390
نرجس شكوریان‌فرد

نگاهی به سیره و پیكار شهید «محمد ابراهیمی»

بابا ظاهری ساده و ساكت داشت. با صورتی آفتاب‌سوخته كه كلاه سادة سیاه‌رنگی، روشن‌ترش می‌كرد. هر روز می‌دیدی كه افسار تلاش را می‌گیرد و آهسته راه می‌افتد طرف بیرون بادرود. بادرود، شهری كوچك نزدیك نطنز در استان اصفهان است.
باغ انار داشت و زمین كشاورزی، مغازة فرش فروشی داشت و خانه‌ای هزار متری. اما بالاتر از همة این‌ها دلی داشت به وسعت دریا، ایمانی داشت محكم و دستی داشت به گشادگی دست حاتم طائی. چند تا دختر داشت كه كمك كار مادر بودند. دلش پسر می‌خواست، اما نه فقط برای این‌كه كمك‌كار و عصای دستش باشد، نه. همیشه ته دلش این آرزو بود كه پسرش اهل علم و دین باشد.
خدا طلبید و راهی مكه شد. نگاهش به كعبه كه افتاد، اولین دعایش سلامتی آقا بود و دیگری، داشتن یك پسر.
خدا بهش پسری داد كه اسمش را گذاشت «محمد». بابا آرزو داشت كه روزی محمد، لباس پیامبر(ص) تنش كند، درس بخواند،‌ منبر برود و دین خدا را بیاموزد؛ اما... باید صبر می‌كرد.

سخن از مبارزه، داشتن رهبری دینی و زندگی زیر سایة اسلام و پیشرفت بود. بابا هم اهل این حرف‌ها بود. هروقت كه آخوندی از مشهد و قم برای تبلیغ به شهرستان می‌آمد،‌ بابا او را به خانة خودش می‌برد و یك ماه رمضان یا دو ماه محرم و صفر، پذیرایی و همراهی‌اش می‌كرد.
وقتی شیخ می‌آمد بادرود برای تبیلغ، خانة آن‌ها ساكن می‌شد. خبر كردن مردم همیشه كار محمد بود. از چهارپنج سالگی كارش شروع شد، می‌رفت در خانه‌ها و می‌گفت: «عصر بیایید خانة ما، جلسه است.»
بعد می‌آمد خانه، كمك بابا. فرش‌ها را از انباری بیرون می‌آوردند و توی حیاط پهن می‌كردند. متكا و پشتی می‌گذاشتند و سماور ذغالی بزرگ را راه می‌انداختند. با كمك مادر، قندان‌ها را قند می‌كرد و استكان‌ها را می‌چید. وقتی سخنرانی شروع می‌شد، یك گوشه‌ای می‌نشست و گوش می‌داد.
شیخ برای نوجوان‌ها كلاس قرآن گذاشته بود. محمد در خانه‌ها را می‌زد، بچه‌ها را پیدا می‌كرد، خبر كلاس را می‌داد، رحل‌ها را می‌چید، چای آماده می‌كرد و خودش هم پشت یك رحل می‌نشست و قرآن می‌خواند.

محمد هشت، ‌نه ساله شده بود. شیخ چند روزی بود كه آمده بود و محمد دوباره به جنب‌وجوش خبر كردن و انجام كارها بود. شیخ شب‌ها می‌دید كه محمد از همه خسته‌تر است، وقتی كه رخت‌خواب‌ها را می‌اندازد، زودتر از همه خوابش می‌برد؛‌ اما یك چیز برایش عجیب بود؛ هروقت كه برای نماز شب بیدار می‌شد، با تعجب می‌دید كه محمد زودتر از او برخواسته و در گوشة تاریكی به نماز ایستاده است. آخر دلش طاقت نیاورد و یك روز به او گفت: «محمد جان! تو آدمی یا فرشته؟»
محمد حرفی برای گفتن نداشت، سرش را پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت.

از كودكی اذان‌گوی مسجدشان بود. غروب‌ها كه صدای اذانش بلند می‌شد، شیخ همان‌طور كه در محراب نشسته بود، گریه می‌كرد، گاهی صدای گریة دیگران را هم می‌شنید. اذان محمد، روضة غربت شیعه بود.

شیخ با خودش اعلامیه‌های امام را به بادرود می‌آورد. هم اعلامیه، هم نوارهای سخنرانی، و گاهی كتاب؛ كتاب‌هایی كه مثل اعلامیه ممنوع بودند. محمد پای ثابت پخش اعلامیه‌ها بود. آن‌ها را تا می‌كرد، لای گونی برنج می‌پیچید و همراه شهید «روح‌الله خاله‌ای»،‌ راهی مسجد می‌شد. همان‌طور كه مردم مشغول نماز بودند، مثل باد تمام اعلامیه‌ها را پخش می‌كرد، از مسجد بیرون می‌دوید و به سراغ مسجد بعدی می‌رفت.

بعضی شب‌ها پرچم بزرگی دست می‌گرفت، بچه‌ها را جمع می‌كرد و برای تظاهرات می‌رفت. محمد بلند شعار می‌داد و بچه‌ها تكرار می‌كردند. تا مأمورها بفهمد، آن‌ها چند كوچه‌ای را دور می‌زدند و بعد فرار می‌كردند. هیچ‌وقت نتوانستند گیرشان بیندازند.

رئیس پاسگاه فعالیت‌های این خانواده را می‌دید، اما هنوز نتوانسته بود سر نخی به‌دست بیاورد. دیده و شنیده بود كه هر آخوندی كه به شهر می‌‌آید، خانة همین مرد ساده و ساكت مهمان می‌شود. یك‌بار كه فضا زیادی به هم ریخته بود، با ناراحتی رفت دنبال بابا. محمد در خانه را باز كرد. افسر سراغ بابا را گرفت. محمد هم سینه جلو داد و گفت: «بابا مسجد است، اگر كارش داری، برو آن‌جا.»
رئیس پاسگاه دم مسجد، بابا را صدا زد. بابا آمد بالای پله‌ها و گفت: «با من كار دارید؟»
افسر سرش را بلند كرد. پدر از آن بالا، پایین نیامد. افسر گفت: «آن آخوندی كه از مشهد آمده بود، كجاست؟»
بابا گفت: «من ناهارش دادم و رفت.»
خون دوید توی صورت رئیس، و با فریاد گفت: «كجا؟»
بابا گفت: «مشهد.»
رئیس پاسگاه فریاد زد: «مگر خانة تو نبوده؟ چند روز مهمان تو بود؟ چرا هر كه می‌آید، خانة تو محل زندگی‌اش می‌شود؟»
بابا چشم دوخت به رئیس و گفت: «اگر یك سرهنگ بیاید این‌جا، مگر شما پذیرایی‌اش نمی‌كنی؟ البته كه خوب هم پذیرایی می‌كنی. من هم هركه اهل علم باشد و بیاید این‌جا، میزبانش می‌شوم. حالا هم نمی‌دانم كجاست و چه كار می‌كند.»
افسر داشت دیوانه می‌شد. داد زد، فریاد كشید، تهدید كرد و رفت. بابا هم سرش را انداخت پایین و دوباره برگشت داخل مسجد...

در مدرسه عكس شاه را به بچه‌ها دادند. محمد هم گرفت و با خودش آورد خانه. كارش كمی عجیب بود، اما وقتی با بابا رفتند و عكس را در طویله به میخ كشیدند، علت این‌كه چرا عكس را گرفته بود، مشخص شد. تا مدت‌ها عكس در طویله بود، ‌تا این‌كه آقا سید كه برای تبلیغ آمده بود، عكس را درآورد و در بخاری سوزاند. گفت: «شاید به ‌خاطر من، بریزند توی خانه و شما را متهم كنند. برای این‌كه متهم نشوید، سوزاندمش.»
بعد از مدتی محمد گچی پیدا كرد و روی دیوارهای خانه نوشت «مرگ بر شاه.»

محرم كه می‌آمد، جنب و جوش خاصی در شهر می‌افتاد. دستة عزا كه راه می‌افتاد، محمد جلو‌دار بود. علم بزرگ هیئت را با دستان كوچك، اما پرقدرتش بلند می‌كرد، دسته در روستا چرخی می‌زد و به حسینیه می‌رسید. البته گاهی از طرف مأمورها مشكلاتی پیش می‌آمد. مثلاً یك‌بار بابا و دو نفر رفته‌ بودند حسینیه را آماده كنند كه ژاندارم‌ها آمدند و در را از پشت قفل كردند. ماندند بی‌آب و غذا. بیست ساعت كشید تا پاسبان «اردستانی» آمد و در را باز كرد. آهسته به بابا گفت: «بروید شیختان را بیاورید و برنامة همیشگی خودتان را داشته باشید.»

محمد، سیزده‌ساله شده بود، می‌رفت سر زمین و كشاورزی می‌كرد. خربزه و هندوانه می‌كاشت، گندم و جو... در باغ هم به درخت‌های انار رسیدگی می‌كرد. فرش‌فروشی بابا را هم می‌گرداند. یعنی از كوچكی این كارها را انجام می‌داد،‌ اما حالا بابا به محمد اعتماد خاصی كرده بود، دخل و خرج مغازه و زمین و باغ را به او سپرده بود. نوجوانی كه تمام پول‌ها زیر دستش بود، اما خودش هیچ‌وقت زیر دست مال و منال دنیا نبود.

بابا سهم مشخصی از دارایی‌اش را برای فقرا كنار می‌گذاشت. فقرا می‌دانستند كه حاجی حاتم طائی است. بابا هم می‌دانست كه آن‌چه دارد، برای خداست و او امانت‌دار این اموال است، دست رد به سینة كسی نمی‌زد، امانتشان را از مالش جدا می‌كرد و می‌پرداخت. محمد هم دستگیر نیازمندان شده بود، به بابا هم گفته بود كه من هم از جانب خودم به فقرا كمك می‌كنم. پدر وقتی این حرف را از محمد شنید، سرش را به علامت رضایت تكان داد و چیزی نگفت، اما ته دلش قند آب شده بود.

باغ انار بابا بزرگ بود و پرثمر. هر سال پاییز كه می‌شد، انارها را می‌چید و صندوق را پر می‌كرد. یاعلی(ع) می‌گفت و راه می‌افتاد. توی هر كوچه، در خانه‌ای را می‌زد و چند انار در سبدشان می‌ریخت. وقتی رسید خانه، ته صندوق تعدادی انار مانده بود. مادر مثل همیشه نگاهی كرد و چیزی نگفت. می‌دانست محمد انارها را بین نیازمندان قسمت كرده و روزی اهل خانه را هم آورده است.

زن، یتیمدار شده بود. از وقتی شوهرش مرده بود، خیلی دستشان تنگ شده بود،‌ اما چند وقتی بود كه نوجوانی می‌آمد، در خانه را می‌زد و كمی پول و میوه و... می‌آورد. زن همیشه دعایش می‌كرد.
چند روزی می‌شد كه قرار بود اقوام زن از شهرستان به دیدارشان بیایند. اما زن حتی وسایل اولیة زندگیش را هم فروخته بود. مانده بود چه كند محمد وقتی قضیه را فهمید كه مهمان‌ها را در خانة زن دید و متوجه اضطراب و ناراحتی او شد. سریع رفت و با وسایل مختصری آمد و گفت: «حاج‌خانم! سماوری را كه داده بودید تعمیر كنم، آوردم.»
و با این جمله زن را سربلند كرد. بعد هم رفت و با كمی مواد غذایی برگشت. زن هنوز بعد از سی‌وچندسال، دعاگوی آن نوجوان است.

راه خانة فقیر دور بود. پیرزن تنها بود و ناتوان. محمد می‌رفت نان و گوشت می‌خرید و می‌برد دم خانه‌شان و به پیرزن می‌داد. زن فكر می‌كرد فرشته‌های خدا چه‌قدر شبیه بچه‌های خوب روی زمین هستند.

بابا وقتی دید كه محمد این همه كار و مسئولیت را قبول كرده است، برایش یك موتور گازی خرید. محمد هم كارهایش را بیش‌تر كرد. خرید منزل را هم انجام می‌داد؛ حتی خریدهای منزل خواهرش را. شوهرخواهرش طلبه بود و برای تبلیغ به شهرهای دیگر می‌رفت. محمد شیر خشك و مایحتاج خانه‌شان را تهیه می‌كرد، برایشان می‌برد و با بچه‌ها بازی می‌كرد. می‌گفت: «این‌ها سرباز امام زمان‌(عج)اند و مروج اسلام. باید بروند برای تبلیغ. هر كاری برای خانه‌ات است به من بگو تا انجام دهم.»

روی دو زانو نشسته بود و تند و فرز علف‌های هرز زمین را می‌كند و آرام زیر لب چیزی زمزمه می‌كرد. می‌خواست بداند كه چه می‌گوید. وقتی سؤال كرد، گفت: «همة این‌ گیا‌هان نازك، دارند ذكر خدا را می‌گویند. من كه آدم هستم و سیزده سال عمر كرده‌ام، چرا دهانم را ببندم و ذكر نگویم.»

خبر آمدن امام و اتفاقاتی كه می‌افتاد، باعث شده بود در بادرود هم خیلی آشكار فعالیت كنند. انقلاب كه پیروز شد، بابا و محمد سردستة گروه شادی بودند و به همه تبریك می‌گفتند. حالا شیخ از قم و سید از مشهد آزادانه می‌آمدند و حرف‌هایشان را می‌زدند. محمد مثل قبل دنبال جمع كردن بچه‌ها برای كلاس قرآن و احكام بود و كارهای خانه و فقرا.
سال 59، محمد تصمیمش را گرفته بود كه برود جبهه؛ اما مخالفت می‌كردند. البته نه از جانب پدر و مادر، كه بسیج قبول نمی‌كرد. می‌گفتند: «نه سنت و نه قدت به جبهه نمی‌خورد، باید صبر كنی.»
محمد تحمل می‌كرد و مدام سر می‌زد شاید كه قبول كنند.
زمین خدا برای مردان خدا وسیع است. به قم هجرت كردند. خانه‌ای اجاره كردند و محمد تصمیم گرفت كه برود جبهه. پدر به محمد گفته بود: «بمان و درس بخوان. من دوست دارم كه تو مبلغ دین بشوی. اما محمد از اول هم نباید می‌ماند، به زور نگهش داشته بودند. رفت حرم و به خانم فاطمة معصومه(س) متوسل شد. چشمة اشكش می‌جوشید و زبانش به التماس می‌گفت و می‌گفت. و راه باز شد، این‌بار نه از قدش و نه از سنش ایراد نگرفتند.
یك‌‌بار بابا بهش گفت كه آرزوی دلش این بود كه او درس دین بخواند. محمد هم در جواب گفت: «جبهه لازم‌تر است. اگر زنده ماندم، حتماً بعد از دیپلم، درس حوزه می‌خوانم.»

در حالی‌كه نوجوان‌های زیادی ترجیح می‌دادند پشت میز بنشینند و درس بخوانند، محمد راهی جبهه شد. پس از آموزش‌های عمومی، عضو گروهان تخریب شد؛ تخریب و آموزش‌های اشك‌ درآورش؛ آموزش‌‌های عمومی‌‌ای كه بچه‌های دیگر را به وحشت می‌انداخت. از غلطیدن در خارها كه فردایش باید با ناخن‌گیر دانه‌دانه خارها را از بدن بیرون می‌آوردیشان تا سینه‌خیر و كلاغ‌پر در سنگ‌ها و خارها و رفتن تا كنار بشكه‌های فوگاز و منفجر شدن آن‌ها كنارت و...
آموزش‌های تخصصی را هم كه دیگر نگو. همة این‌ها یك طرف، فضای زیبا و معنوی بین تخریب‌چی‌ها هم یك طرف. اصلاً حال و حولشان، قیل و قالشان، كمیل و عاشورایشان، نماز شب و مناجات‌های در قبرشان طور دیگری بود. انگار تخریب یعنی تفاوت. تخریب‌چی یعنی متفاوت زندگی كننده. همین هم بود كه جریان محبت و رأفت بین بچه‌ها حالت دیگری داشت. مؤمن در هیچ قالبی نمی‌گنجد. تخریب‌چی هم فقط در قالب خط می‌گنجید و دیگر هیچ.
محمد هم كه از كودكی طور دیگری بود. انگار فضای تخریب را ساخته‌ بودند برای او. با حال و هوای آن‌جا احساس راحتی می‌كرد، احساس متفاوتی كه بوی عطر زندگی داشت، بوی خدا.

محمد تمام آموزش‌ها را با همة سختی‌اش گذراند. خودش را خوب پیش فرمانده‌ها جا انداخت. شجاعتش، فرز بودنش، كارهای عبادیش، سكوت و مهربانیش، همه باعث شده بود كه جلوة دیگری داشته باشد.
و در همان اولین عملیات‌، او را هم شركت دادند. محمد در اولین عملیات خوش درخشید. شب عملیات كار بچه‌های تخریب تمام شده بود. محمد داشت برمی‌گشت كه دید یكی از بچه‌ها زخمی شده و افتاده بود. پاهای خسته‌اش متوقف شد. نشست، زخمش را بست، بلندش كرد و او را با خود به عقب برد. «ابوالفضل»، جوانی بود كه به ‌خاطر جوان‌مردی محمد نجات پیدا كرده بود. می‌گفت: «اگر محمد نبود، من مانده بودم.»
شدند دو دوست، با هم جبهه می‌رفتند و برمی‌گشتند. محمد از ابوالفضل، كم سن‌تر وكوتاه‌تر بود، اما زور بازویش بیش‌تر بود. یك‌بار كه خانة ابوالفضل مهمان بود، افتادند به شیطنت. مادر از خنده و شادی نوجوان‌ها می‌خندید، به ذهنش رسید كه محمد چه‌قدر توانمندتر از ابوالفضل است. به شوخی گفت: «محمد! به ابوالفضل بگویم از خانه بیرونت كند، تا كم‌تر شیطنت كنی.»
محمد با خنده گفت: «ابوالفضل حریف من نمی‌شود.»
بعد ابوالفضل را بغل كرد، از خانه بیرون برد، پنجاه متر آن ‌طرف‌تر زمین گذاشت و خودش زود‌تر به خانه برگشت.

بچه‌های تخریب، پیش از عملیات باید می‌رفتند برای شناسایی و معبر زدن. هنگام عملیات راه را نشان می‌دادند و پس از عملیات هم باید مناطق آلوده به مین را پاك‌سازی می‌كردند. یعنی بچه‌ها همیشه آمادة پرواز بودند؛ حتی موقع تمرین؛ چون هر لحظه ممكن بود كه مینی منفجر شود و پرنده‌ای پر بگشاید.

نیمه‌های شب بود كه آمد. بابا وقتی محمد را دید، با تعجب در جایش نشست. خیلی خوشحال بود، گفت: «محمد جان! نترسیدی؟»
محمد صورت بابا را بوسید و گفت: «آدم باید فقط از خدا بترسد.»
دو ماهی بود كه هم‌دیگر را ندیده بودند. حرف‌های دلشان تمام شد. محمد از خانه بیرون رفت و وقتی آمد، دو تا بلیط مشهد دستش بود. به بابا گفت: «نذر كرده بودم با هم برویم پابوس آقا.»
بابا گفت: «من نمی‌توانم بیایم. موقع بمباران، خواهرها و مادرت می‌ترسند، باید این‌جا باشم.»
محمد تنهایی رفت و با باری از سوغاتی آمد. به مادر چادر داد و به پدر سجاده. برای خواهرها لباس آورد و جانماز. وقتی بابا را تنها دید، گفت: «بابا! من این‌بار كه بروم، شهید می‌شوم، دیگر برنمی‌گردم. شما راضی هستید؟»
ته دل بابا لرزید. قوت پاهایش محمد بود. بابا دستی به صورتش كشید، به صورت محمد چشم دوخت و گفت: «حرفی نیست بابا! حرفی نیست.»
بابا خیلی سعی كرد كه صدایش نلرزد و اشكش نریزد. محمد را با استقامت راهی میدان كرد.

«كربلای 1»، محمد یكی از بچه‌های شناسایی بود. شش راه‌كار به‌سمت دشمن شناسایی شد كه هر شش راه را بعثی‌ها مسدود كردند. این شناسایی‌های سخت «حسین كافی» هم شهید شد و جنازه‌اش جا ماند و هویت لشكر عمل‌كننده لو رفت. محمد و دیگر بچه‌ها خیلی بی‌تاب بودند. زمان به‌سرعت سپری می‌شد. یگان‌های هم‌جوار كار شناسایی را انجام داده بودند. منطقة عملیاتی لشكر خیلی حساس بود و پیروزی كل عملیات منوط به تصرف لشكر بود. مناجات و توسل بچه‌ها مؤثر افتاد و یك راه از آن‌جایی كه عقل هیچ‌كس قطع نمی‌داد، از یكی از شیارهای سمت چپ منطقه، به همت دو نفر از بچه‌های اطلاعات، شناسایی شد.

عملیات «كربلای 4»، عملیات سنگین و دردناكی برای ایران بود. محمد همراه هفتاد تا نیروی تخریب، در معبر، گرفتار تیربار عراقی شدنده بود. سی‌وپنج نفر مجروح شدند كه محمد، اولین مجروح آن معبر بود، اما حاضر نشد به عقب برگردد. وقتی فرمانده محمد را دید، خندید و گفت: «مگر نفرستادمت كه شهید شوی؟»
محمد خیلی جدی گفت: «نه! مگر نگفتم كه تو بغل شما شهید می‌شوم؟»
و بعد راه افتاد كه برود. فرمانده سؤال كرد: «حالا كجا؟»
محمد گفت: «‌می‌خواهم وضو بگیرم.»

محمد آمد پیش مادر. مادر نگاهش به صورت محمد افتاد و بی‌اختیار لبخند زد و گفت: «‌چه‌قدر صورتت آفتاب‌سوخته شده.»
محمد دستی به صورتش كشید و گفت: «قربان مادر مهربانم بروم. اگر من چیزی بگویم شما گوش می‌دهی و قول هم می‌دهی كه غصه نخوری.»
مادر سرش را تكان داد و محمد را نگاه كرد. محمد سرش را انداخت پایین و با دستش پرزهای قالی را جابه‌جا كرد و گفت: «من این‌بار كه بروم، شهید می‌شوم، حلالم كن.»
وقتی تعجب مادر را دید، گفت: «خواب دیدم كه برای پیروزی در عملیاتمان، به آقا علی‌عباس(ع) (امام‌زاده آقا‌ علی‌عباس) متوسل شده‌ام؛ خیلی از رزمنده‌ها بودند. اطراف امام‌زاده فانوس‌هایی بود، ناگهان صدای ایشان بلند شد كه گفتند، هر كس فانوس‌ها را روشن كند، شهید می‌شود. چهارده نفر از بچه‌ها فانوس را روشن كردند كه من هم یكی از آن‌ها بودم. مادر حلالم كن.»
مادر دلش گرفت. چیزی نداشت كه بگوید. فقط اشك چشمانش را پاك كرد و گفت: «محمد جان! دعا می‌كنم كه سالم برگردی.»

عملیات «كربلای 5»، با فاصلة چند هفته پس از كربلای 4 شكل گرفت تا رزمندگان با همتی مضاعف و حركتی عظیم، روی دشمن را كم و دل امام را شاد كنند. منطقة عملیاتی لشكر 17، ارتفاعات قلاویزان بود و عراقی‌ها حاضر نبود به این راحتی‌ها آن را از دست بدهند. باید صد گردان در این عملیات شركت می‌كردند. محمد و بچه‌های دیگر، شبانه روز برای شناسایی منطقه زحمت می‌كشیدند. محمد با این‌كه زخمی بود، اما پای كار ایستاده بود. شب پیش از عملیات، تا خاكریز دشمن رفته بود و برگشته بود و عقیده داشت كه این معبر برای پیش‌روی مناسب نیست.

صبح عملیات شد و محمد، زخمی عمیق برداشت. فرماندهشان، «حاج حسین كاجی» هم مجروح شده بود. هر دو را سوار یك ماشین كردند تا به عقب ببرند. زمزمة محمد «یازهرا(س)» بود، یازهرا(س) گفتنش حال عجیبی داشت. كاجی گفت: «چیه محمد جان؟ حالت چه‌طور است؟»
محمد با ناله گفت: «احساس می‌كنم پاهایم قطع شده‌اند.»
ماشین با سرعت می‌رفت و هربار كه در چاله‌ای می‌افتاد، نالة محمد بلندتر می‌شد. كاجی گفت: «محمد جان! یازهرا(س) بگو، یازهرا(س) بگو.»
محمد چنان یازهرا(س)یی گفت كه اشك را مهمان چشمان دیگران كرد.
صدای غرش هواپیماها به گوش رسید. صدا نزدیك و نزدیك‌تر شد و ناگهان انفجارهایی گوش‌خراش، زمین را لرزاند. تركش‌هایی كه به آسمان بلند شده بودند، به ماشین خوردند و بر بدن محمد نشستند. صدای محمد پایین آمد. حالا آرام‌آرام یاحسین(ع) و یازهرا(س) می‌گفت و لحظه‌ای بعد...
شلمچه دیگر گام‌های محمد را بر خود حس نمی‌كرد.

حالا شهر كوچك بادرود، شهر انارستان بزرگ ایران، شهر همسایه‌ای نیروگاه هسته‌ای نطنز، مأمن محمد است. بابا پیكر پاره‌پارة محمد را برداشت، وسایلش را جمع كرد و به بادرود بازگشت.

پس از هجده سال غریبی، خواهر محمد به قم و زیارت حضرت معصومه(س) آمد. به خانم از غربت محمد شكایت كرد؛ از این‌كه حتی دوستانش هم به یاد او نیستند و...
مادر خواب دید كه محمد به او گفت: «كسی می‌آید بادرود و او را از غربت درمی‌آورد. كسی كه اسمش حسین است.»
مادر وقتی بیدار شد، خواب را برای بقیه گفت. همه منتظر بودند. همان هفته، بچه‌های دانشگاه بادرود، یادوارة شهدا گرفتند و قرار شد كه با حاج «حسین یكتا» تماس بگیرند و او را برای خاطره‌گویی دعوت كنند. بچه‌ها اشتباهاً شمارة حاج «حسین كاجی» را گرفتند و او را دعوت كردند.
حاج حسین وقتی اسم بادرود را شنید، صورت محمد، نگاه‌های محجوبانه‌اش، لبان خندانش، یادش آمد. حس كرد، دل‌تنگی‌هایی كه ته دلش مانده بود و نمی‌دانست برای چیست، حالا دارد جان می‌گیرد. دلش برای محمد تنگ شده بود. خیلی هم تنگ شده بود. تا به بادرود برسد، تمام خاطرات بودن با محمد برایش زنده شد.
حاج حسین گفت: «محمد بغل خودم شهید شد. یازهرا(س) گفت و شهید شد. من می‌خواهم بروم سر مزارش.»
حاجی را بردند سر مزار. حاجی خم شد و قبر را بوسید و دوباره برایشان از محمد گفت.



ماهنامه امتداد
شماره 60، بهمن 1389
صفحات (12-17)




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: شهدا، یا زهرا، سیره شهدا،
ارسال توسط محمد مجیدی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
بر قامت دلربای مهدی...صلوات؟







پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا