تبلیغات
خشاب - شهیدی که همه را کلافه کرده بود

بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 17 شهریور 1390

بعضی وقت ها می شد كه انسان را به بازی می گرفتند. همه را به بازی می گرفتند و چه بسا آن زیر زیرها، كلی می خندیدند. ولی خب ما هم از رو نمی رفتیم. از قدیم گفته اند: «گر گدا كاهل بُوَد، تقصیر صاحب خانه چیست؟» راست هم گفته اند. اگر قرار بود سماجت و همت قوی بچه ها نباشد، كه همان اوایل باید كار را تعطیل می كردیم. آنها كه به این راحتی ها رخ نمایان نمی كنند.

گاهی هم خودشان اشاره ای می كنند و آدم را می كشند دنبال خودشان. یك استخوان بند انگشت كافی است تا همه را در بدر خود كند. آن روز هم یكی از همان روزها بود.

بهار سال 70 بود. پرنده های كوچك در میان علفزارها و سیم های خاردار چرخ می خوردند. سر مست از بهار، و لوله ای برپا كرده بودند. رفتیم پای كار. ظهر بود و یك ساعتی می شد، من بودم و «حمید اشرفی» كه هر دویمان تخیریبچی بودیم و «سید احمد میرطاهری». سنگر تانكی كه در مقابلمان قرار داشت بدجوری مشكوكمان كرده بود. رفتیم طرفش. نه. كشیده شدیم آن سمت.

توی حال خودم بودم. كنار لبه كانال قدم می زدم. چهار پنج متری به سنگر تانك مانده بود كه چند چیز سفید نظرم را جلب كرد. رفتم طرفش. چند مهره ستون فقرات انسان بود كه میان خاك ها خودنمایی می كرد. سه تا مهره استخوانی بودند. به واسطه مداومت و كثرت كار به راحتی استخوان انسان را باز می شناسم. به اطرافم نگاه كردم. تعداد دیگری از آنها دیدم. در اطراف پخش شده بودند. چرخی در آنجا زدم. كمی كه گشتم، تكه ای از جمجمه انسان نظرم را جلب كرد. جمجمه به اندازه یك كف دست بود. نیروها را نگه داشتم. احساس كردم چیزی پاهایم را آنجا نگه می دارد. فكر كردم كه چه چیزی باید بدنش را این گونه در اطراف پخش كرده باشد. حسّ درونم می گفت كه گلوله مستقیم تانكی در نزدیكترین فاصله او اصابت كرده و بدنش را متلاشی كرده است.

بهتر كه دقت كردم. متوجه امر شدم. ظاهراً باید آرپی جی زن بوده كه برای زدن تانكی كه در سنگر بوده از كانال بیرون آمده باشد و به محض خارج شدند هدف گلوله تانك قرار گرفته و به شهادت رسیده است. اطراف را كه گشتم، متوجه شدم استخوان های بدنش در شعاعی حدود بیست - سی متری پخش شده اند. شروع كردم به جمع كردن آنها.

قمستی از كانال هم بریدگی داشت كه مشكوك به نظر می رسید. مقداری خاك آنجا ریخته و ظاهراً باید چیزی دفن شده باشد. آنجا را با بیل دستی كنیدم. خاك ها را كه كنار زدیم، دو جفت جوراب و استخوان های خورد شده پاهایش بیرون آمد. چه بسا پاهایش تكه تكه شده، اینجا دفن كرده بودند، پس باید می گشتیم و بقیه اندامش را پیدا می كردیم.

شعاع بیست - سی متری را وارسی كردیم. اول در سطح زمین و سپس مقداری خاك های مشكوك را كندیم و زیرورو كردیم. تكه های استخوانش را كه جمع كردیم قسمت های عمده بدنش به چشم می خوردند. این را می شد از تعداد استخوان ها و بندها فهمید. هر چند كه شكسته و خرد شده بودند. از آنجا به بعد هدفمان پیدا كردن پلاك یا دیگر مدارك شناسایی او بود. هر چه می گشتیم بیشتر ناامید می شدیم. اعصابمان خرد می شد. همیشه خواسته ام از خدا این بوده و هست: «یا شهید پیدا نشود، یا اگر پیدا می شود پلاك داشته باشد.» آن هم یكی از آنها بود كه می خواستند آدم را در بدر خودشان كنند، بكشند دنبالشان، هوایی كند تا ببینند چند مرده حلاجیم. چقدر سمجیم.

بچه ها خسته بودند. همه. بیشتر از خستگی، كلافه شده بودند و ناراحت كه چرا پلاك این شهید پیدا نمی شود. هرچه می گشتیم آفتاب امیدمان غروب می كرد. بچه ها می خواستند بروند پای كار و جایی را كه نشان كرده اند جستجو كنند. نصف روز بود كه وقتمان را گرفت تا بگوید: «حالتان را گرفتم... پلاك ندارم... گمنامم... نمی توانید مرا بشناسید» شاید می خواست بگوید: «بدنم را همان گونه كه بود، در زمین مقدس فكه دفنش كنید و بروید بگذارید در ارتفاع 112، همین جا كه تعداد زیادی از دوستانم به خاك افتادند، آرام بخوابهم. تا...».

آفتاب سرخ شده بود. خونیِ خونی. یعنی كه جمع كنیم و برویم. تاریك نشده، هر آنچه را یافتیم درون كیسه ریختیم و رفتیم به مقر. كسی حال حرف زدن نداشت. نگاه های پرسنده، به كیسه سفیدی بود كه در گوشه چادر قرار داشت. همه از خود می پرسیدند: «آخر او كیست؟».

نماز صبح را كه خواندیم، زیارت عاشورای باصفایی قرائت شد و در «لب طلایی» آفتاب، راهی پای كار شدیم. سوار بر ماشین، از كنار سنگر تانك گذشتیم. میان گرد و خاك پشت سرماشین، چشم ها برگشت به طرف سنگر. هر كس زیر لب چیزی زمزمه می كرد. با خود گفتم: «خوب ما را سر كار گذاشت...».

چهار - پنج كیلومتری می شد كه از آنجا فاصله داشتیم. از سنگر تانك. از آن شهید گمنام مانده. مشغول كار خودمان بودیم. زمین را وجب به وجب با چشمان خود می كاویدیم. نگاه ها سرد بود. مثل روزهای قبل نمی ماند. سرسری رد می شدند. دم ظهر بود. اشرفی آمد پهلویم. به بهانه استراحت، كنارم نشست. زیر سایه پتویی كه روی میله های نبشی میدان مین زده بودیم. حرف دلش را زد. نمی توانست خودش را نگه دارد. لب گشود و گفت:

- برادرم شادكام... من... خیلی دلم به اون سمته. اصلا از دیروز حواسم اونجاست. نمی تونم اونجارو ول كن. همه اش به ذهنم می رسد كه اونجا روی بگردم. خیلی به دلم افتاده كه آخرش او رو می شناسیم و می دیمش تحویل خانواده شون.

راست می گفت، حرف دل خودم را می زد. نه ; حرف دل همه بود. خیلی اصرار می كرد كه برویم آنجا. سعی كردم خودم را زیاد مصرّ نشان ندهم. تا اگر چیزی پیدا نكردیم، نگویم: «این شهید من را هم سركار گذاشته.» واقعیت را كه خودم می دانستم سر كار گذاشته است.

هم عقیده بودیم كه برویم آنجا و رفتیم. از ماشین كه پیاده شدیم، اشرفی، مثل كسی كه چیزی را گم كرده و حال در جستجوی آن باشد، حریصانه جلو می رفت و اطراف را می كاوید. از همان فاصله چند متری كه با او داشتیم، خنده ای سردادم و به او گفتم.

- حمید تو چه اصراری داری كه این قدر اینجا رو بگردی؟ ما كه می دونیم چیزی پیدا نمی شه. دیگه چیزی از او باقی نمونده كه بخواهیم پیدا كنیم.

برگشت و نگاهم كرد. حالت خاصی داشت. نگاه عجیبی داشت. چشمانش زودتر از لبانش حرف می زدند. زبانش كه در دهان می چرخید، گفت:

- ببین آقا مرتضی! حقیقتش اینه كه من غبطه می خورم. حسودیم می شه كه چرا باید این جوری بشه. خدا این رو تا این حد دوست داشته باشد و با این وضعیت شهید بشه كه حتی كوچكترین نشانی از او به دست نیاد. هر جوری شده ما اونو می شناسیم. من مطمئنم، اونو شناسایی می كنیم و حالش رو می گیریم. خیال كرده می تونه ما رو بازی بده و ارج و منزلت خود شو توی اون دنیا بالا ببره. خیر. این خبرها نیست. ما اینون پیدا می كنیم...

حقیقتش خودم هم غبطه می خوردم. حسودیم می شد. دوست داشتم كه پیدا شود. هر چند خود خواهی می شد، ولی با خودم می گفتم: «واقعاً جای حسادت دارد. چطور باید یك عده تا این حد پهلوی خدا ارج و قرب داشته باشند ولی ما نه! ما چیزی گیرمان نیاید. این دیگر نامردی است!» یك هفته ای از آن روز می گذشت. آن روز كه این جوان آرپی جی زن دلهامان را ربود. در طی آن یك هفته، هر روز، بلا استثناء یكی دو ساعت وقت گذاشتیم برای گشتن و پیدا كردن مدارك او ولی هیچ حاصلی نداشت. سید میرطاهری دیگر كلافه شده بود. می گفت كه اینجا دیگر چیزی یافت نمی شود. آن روز هم مثل روزهای گذشته رفتیم كه روی زمین را بگردیم. حمید اشرفی رفت داخل سنگر تانك را وارسی كند. فكر ما به آنجا نرسیده بود. چون شهید نرسیده به سنگر شهید شده بود. پس قطعات بدنش باید آن طرف سنگر باشد. حمید رفت داخل گودی سنگر. مثل اینكه چیزی دیده باشد. چهره اش نشان می داد كه چیزی پیدا كرده و ذوق زده شده بود.

قبل از اینكه خودش از سنگر بیرون بیاید، صدایش به گوش رسید. فریاد می زد: «پیداش كردم... پیداش كردم... آخ جون...» چیزی در مشت گرفته و آمد بالای خاكریز اطراف سنگر. همچنان خوشحال بود و شادمان. با همان حال گفت: «دیدید... آخرش پیداش كردم... حالشو گرفت...».

مشتش را كه باز كرد، متوجه شدیم پلاك تكه شده ای پیدا كرده. بدون اینكه به آنچه پیدا كرده توجه كند، پریده و خوشحالی می كرد. خندیدیم. با تعجب پرسید كه چی شده؟ نصف پلاك بیشتر نبود. همان انفجار كه باعث تكه تكه شدن بدن آن شهید شده، پلاك او را هم دو نیم كرده بود. شاید اگر این پلاك را پیدا نمی كردیم این اندازه ناراحت نمی شدیم.

هر پلاكی، دو شماره برای شناسایی دارد. یك شماره سریال عمومی كه نشان دهنده لشكر و گردان است مثل - cj 555 مثلا می دانیم شماره های 500 متعلق به گردان عمار است یا 600 متعلق به گردان مقداد.مهمتر از همه، شماره اختصاصی است كه در ادامه می آید مثل cj 555 - 142 كه 142 معرف و نشان دهنده مشخصات صاحب پلاك می باشد. حالا ما پلاكی داشتیم كه شماره اختصاصی را نداشت. می دانستیم شهید متعلق به گردان كمیل لشكر 27 است، ولی نمی دانستیم كیست. تركش آن را دو تكه كرده بود.

هر چند كه بیشتر كلافه شدیم، ولی باعث شد بیشتر مصرّ شویم كه بگردیم و به هر طریقی كه شده او را شناسایی كنیم.

حمید اشرفی در حال عادی نبود. در حالی كه روی زمین زانو زده بود، خیلی آرام و با احتیاط تكه سنگ ها را بر می داشت و زیر آنها جستجو می كرد. به چهره اش كه نگاه كردم، اشك از گونه هایش بر خاك فكه جاری بود. نجوایی با خود داشت. جلوتر رفتم، شنیدم كه می گوید:

- دیگه هر چوری شده باید پیدات كنم. این جوری نمیشه. این كه معنا نداره. رسمش این نیست، هرجا كه این تكه افتاده، باید بقیه اش هم باشد...

آن روز هم آنچه را می جستیم نیافتیم و به مقر برگشتیم. تكه پلاك را داخل كیسه مشمایی قرار داده و كنار استخوان های شهید داخل كیسه پارچه های سفید. در محل معراج شهدای مقر گذاشتیم.

شش ماهی از اولین ملاقات ما با آرپی جی زن جوان می گذشت. در طی آن نزدیك به دویست روز، هر بار كه از آنجا رد می شدیم، بی اختیار پاهایمان سست می شد، انگاری چیزی ما را نگه داشت. همین طور می آمدیم می گشتیم ولی حاصلی نداشت. آخرین باری كه در منطقه بودیم، هنگام رفتن به تهران، برای وداع به آنجا رفتیم. با حمید اشرفی رفتیم آنجا و در حالی كه سرهامان را به سجده بر روی خاك گذاشته بودیم، التماس كردیم كه خود را به ما بشناساند. حمید با گریه می گفت:

- جان مادرت این دم آخر حالمون رو نگیر. یه كاری كن بفهمیم كی هستی. چی هستی. بذار آرام بگیریم. اصلا نه برای خانواده ات، برای خودمون كه دلمون آروم بگیره. به خدا به حالت حسودیمون می شه....

آن روز هم رفتیم كار كنیم، ادامه راه كار قبلی رسید به همین سنگر تانك. حالا دیگر امیدمان از او قطع شده بود. یكی از بچه ها رفت داخل همان سنگر تانك را بكند. گفتم كه چیزی پیدا نمی شود ولی او اصرار داشت كه بگذارم كارش را ادامه دهد. ساعتی كه گذشت صدایم كرد. رفتم طرفش داخل سنگر تانك. دیدم مقداری استخوان پیدا كرده بود ولی كامل نبود. شك كردم. یك دفعه آن شهید شش ماه پیش آمد در نظرمان. شروع كردیم به كندن. یكی دو تا دنده انسان پیدا كردیم. چیز دیگری یافت نمی شد. رو كردم به سید میر طاهری و گفتم: «آقا سید می دونی این شهید كیه؟» او هم عقیده با من بود و گفت: «من هم فكر می كنم همان شهید آرپی جی زن باشد. بقایای پیكر اوست».

عزممان را جزم كردیم كه نشانی از او بیابیم، و یافتیم. سرانجام پس از شش ماه یك پلاستیك جای كارت پیدا كردیم كه كارت شناسایی اش داخل آن بود. خوشحال شدیم. از شادی در پوست خود نمی گنجیدیم. دوباره شادیمان مدت زمان زیادی پایدار نماند. باز ناراحتیمان دوچندان شد; چون دهانه پلاستیك حاوی كارت رو به بالا بوده، به مرور زمان در طی ده سال آب باران به داخل آن نفوذ كرده و كارت پوسیده و نوشته های رویش از بین رفته بود. دیگر جداً كلافه شدیم. می خواستم چیزی بگویم، اما نمی دانم به كی و چی. ولی سید با خوشحالی گفت كه می توانیم او را شناسایی كنیم. جا خوردم. نگاهش كردم. در حالی كه با احتیاط تمام كارت پوسیده را از داخل پلاستیك خارج می كرد. پلاستیك را رو به اسمان گرفت و نشانم داد كه خودكار قرمزی كه با آن شماره تلفن منزل نوشته بود، بر روی پلاستیك به صورت معكوس باقی مانده است. از خوشحالی فریاد زدیم و تكبیر گفتیم. صلوات فرستادیم. سریع شماره را یادداشت كردیم مبادا دوباره شهید كاری كند كه نشود او را شناخت. مثل آبی كه بر روی آتش ریخته باشند، تمام حرص و ولع ما برای شناسایی او به نتیجه رسید و آن حس غریب كه وجودمان را فرا گرفته بود، آرام شد.

بر روی كارتی كه همراه پیكر گذاشتیم، شماره تلفن منزل شهید را هم یادداشت كردیم. بقایای بدن را در كیسه ای كه شش ماه پیش از آن اندام او را جمع آوری كرده بودیم گذاشتیم، تا بفرستیم تهران.

رو كردم به محلی كه شهید را پیدا كرده بودیم. در دل خوشحال بودم و در چهره هم نمی توانستم شادی ام را پنهان سازم. احساس می كردم موفقیت عظیمی بدست آورده ام. مثل باز كردن یك معبر پرمین و پوشیده از سیم های خاردار. نه! برتر از آن، مثل نجات دادن یك گردان از محاصره دشمن به واسطه گشودن معبر راه كار و عبور دادن نیروهای كمكی برای نجات نیروها. شاید مثل...

- بفرما. این هم مشخصات جنابعالی. نمی خوام اسم و مشخصاتت رو بدونم. فقط قصدم این بود كه برسونمت دست خانواده ات. دیدی آخرش حالت رو گرفتم...

در تهران، به حمید اشرفی كه گفتم این گونه او را شناختم، بغضش تركید. گریه اش گرفت كه چرا او نتوانسته
در حالگیری شركت داشته باشد!!

برگرفته از:shahed.isaar.ir

منبع:نرم افزار هنر های خاکی




طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
ارسال توسط محمد مجیدی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
بر قامت دلربای مهدی...صلوات؟







پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبمستر

عکس

تفریح و سرگرمی

دانلود

قالب وبلاگ

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا